خرید بک لینک

نه این جنگ،راه به جایی نمی برد...ترسم از آن است که در نهایت،جز ویرانه ای از ایران ما به جا نماند و کفتارها و شغال ها بر جنازه مردم ما شادی کنند

دریغ است ایران که ویران شود

جنگ

کنام پلنگان و شیران شود

برچسب: نویسنده: هیراد اسدی تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 22:00

شما کسی رو که چهل و هفت سال یک مملکت رو

با ایدئولوژیش ویران کرده،

یاس

نمیتونی با تهدید به ویرانی

همون مملکت متوقف کنی

برچسب: نویسنده: هیراد اسدی تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 22:00

کارگاه خیال بیداد وقتی حکومت چنان کارد را به استخوان مردم رساند، که دیگر تحمل آنهمه ظلم واجحاف و نامردی ،آنهمه تعدی، جنایت و بیدادگری، خارج از تحمل شد، خیلی ها رویای آزادی را در حمله کشورهای ابرقدرت می‌دیدند تا شاید با فشار آنها، حکومت ضحاک زمان برچیده شود، اما دریغا که نه سرباز بیگانه به خاطر دلسوزی برای مردم ایران آمده بود و نه ماشین ارعاب و تروری که به اسم حکومت چنگ بر گلوی مردم ایران داشت،با وجود محو شدن لایه اول قدرت، فرو ریختنی بود...حالا مانده است کشوری جنگ زده و نیمه وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هیراد اسدی تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 22:00

در چندین پست قبل گفته بودم که تست ژنتیک دادم...ظاهرا دو موسسه قابل اطمینان در دنیا هستند که موسسه ancestry. معتبر تر هست و من هم با آنها تست را انجام دادم البته مثل خیلی های دیگه از ریختن بزاق و پر کردن فرم و سایر ننر بازی ها فیلم نگرفتمالقصه زمان رسیدن نتایج تست مصادف شد با شروع کار جنگ دوم و تست و نتایج به بوته فراموشی سپرده شد جواب تست از ۴ بخش تشکیل شده بود:الف_ تفکیک ژن های مختلف بر پایه درصد که در اینجا یک سورپرایز عجیب و غریب(۲ درصدی) وجود داشتب_تفکیک ژن ها بر پایه گرفتن آنها از پدر یا مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هیراد اسدی تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 22:00

کارگاه خیال Lapidary به تازگی خیلی به سنگ علاقه مند شده ام.در دوران جنگ که اینترنت داخل قطع بود و ارتباط با دوستان درون ممکن نبود تصادفا با پیج COCSTONE آشنا شدم.اقایی بسیار متین و دلنشین به اسم آقا مجید که در آن کلیپ به دنبال پیدا کردن سنگ های ارزشی مانند عقیق،جاسپر و کوارتز بود و معلوم بود در این کار مهارت بسیاری دارد از شرحاتش پیدا بود که معلومات زمین شناسی، خاک شناسی و سنگ شناسی بالایی دارد و به خوبی از این دانش ها برای رسیدن به هدفش که یافتن گوهر سنگ ها بود،استفاده می کردادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هیراد اسدی تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 22:00

کارگاه خیال تطبیق دردو سه سال اخیر،جمعیت هندیان کانادا به طرز عجیبی و بی سابقه ای رو به رشد گذاشت.سیاست های افتضاح دولت ترودو یکی دوتا نبود اما وارد کردن فله ای چند قومیت به بهانه تحصیل و غیره آنقدر شدید و بی حساب و کتاب بود که بافت جمعیتی کشور را جامعا دگرگون کرد واز دیدن گروه عمامه به سری که در ایستگاه مترو به سبک و سیاق هند دنبال قطار می دوند گرفته تا قالیشویی دسته جمعی در رودخانه ها تا شنیدن لحجه وحشتناک پنجابی ۹۰ درصد کاستومر سرویس های کشور ، این شائبه را بوجود می آورد کهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هیراد اسدی تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 22:00

کارگاه خیال بوف کور یکی از بزرگترین بی عدالتی های دنیا، پیری هست.منظورم از پیری ، چروک شدن و از کار افتادن نیست.منظورم دورانی هست که به تدریج انسان علاقه اش را به هرچیزی که برایش مهم بود از دست می دهد.دیگر آن انرژی و شور و حال قدیم را ندارد.جوان آنقدر سرشار از امید و آرزو هست که با مرگ هم پنجه در پنجه می اندازد اما پیر ها دیگر نه انگیزه ای برای مبارزه دارند و نه انرژی ای....بچه که بودم یک بار در بخش حوادث مجله تبیینات هفتگی خواندم یک پیرمرد پنجاه ساله که تنها از خانه بیرون رفتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هیراد اسدی تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 22:00

کارگاه خیال پای فینال دارم بازی آرژانتین و انگلیس را میبینمدفعه قبل که این دو کشور در جام جهانی بازی می کردند من طرفدار آرژانتین بودم، نه تنها به خاطر اینکه انگلیس ابر قدرت بی چشم و رو و وقیحی هست، نه به خاطر جزایر مالویناس که چسبیده به آرژانتین است و انگلیس مدعی آن بود بلکه به خاطر دیگو مارادونای بزرگ که تنها افسانه به حقیقت پیوسته و زنده دنیا بود....این بار اما دلم می خواهد انگلیس بازی را ببرد ، نه به خاطر اینکه نظرم در باره استعمارگر بودنش عوض شده باشد...بلکه به این دلیل کهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هیراد اسدی تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 22:00

کارگاه خیال It's a Mad, Mad, Mad, Mad World نمیدانم چطور شد که دنیا به اینجا رسید.زمانی هر چیزی تعریفی مشخص و سر راست داشت و همین سبب سادگی بود و ظریفی گفته است که زیبائی در سادگیست....قدیمها خوب،خوب بود و بد بد.....زشت،زشت بود و زیبا،زیبا. مرد مرد بود و زن، زن اروپایی اروپایی بود و عرب،عرب... نمی‌دانم از کی اما مدتهاست تمام معیارها فرو ریخته است اینکه هر اقلیتی، حق حیات و برابری با اکثریت را داشته باشد امریست مسلم اما اینکه تبلیغات عجیب و غریب و خارج از عرفی برایش بشود، چیزیسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هیراد اسدی تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 22:00

کارگاه خیال فمنیسم گفتگوی تارا صلاحی (خواننده)با پادکست کادانس را می دیدم و از آنجا که تارا یک زن است و به عنوان یک زن،خصوصا در جامعه ایران، خواهی نخواهی به عنوان جنس دوم( اگر مرد را جنس اول فرض کنیم) محسوب می شود ناچارا بحث به سوی مباحث فمنیستی کشیده شد.اینجا تارا حرف بسیار جالبی زد و آن این بود که این روزها فمنیستی مساوی است با ضد مرد بودن در صورتی که از دید من فمنیستی تقاضای برابری با مردها ست..... و این نکته بسیار مهمی است آنچه من تجربه کرده ام این است که سالها بی عدالتی،دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هیراد اسدی تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 22:00

انگار مدتی است که احساس میکنمخاکستریتر از دو سه سال گذشتهاماحساس میکنم که کمی دیر استدیگر نمیتوانمهر وقت خواستمدر بیست سالگی متولد شومانگارفرصت برای حادثهاز دست رفته استاز ما گذشته است که کاری کنیمکاری که دیگران نتوانندفرصت برای حرف زیاد استامااما اگر گریسته باشی...آه...مردن چقدر حوصله میخواهدبی آنکه در سراسر عمرتیک روز، یک نفسبی حس مرگ زیسته باشی!انگار این سالها که میگذردچندان که لازم استدیوانه نیستماحساس می کنم که پس از مرگعاقبتیکروزدیوانه میشوم!شاید برای حادثه بایدگاهی کمی عجیبتر از این باشمبا این همه تفاوتاحساس می کنم که کمی بیتفاوتیبد نیستحس می کنم که انگارنامم کمی کج استو نام خانوادگیام، نیزاز این هوای سربیخسته استامضای تازه ی مندیگرامضای روزهای دبستان نیستای کاشآن نام را دوبارهپیدا کنمای کاشآن کوچه را دوباره ببینمآنجا که ناگهانیک روز نام کوچکم از دستم افتادو لابهلای خاطرهها گم شدآنجا کهیک کودک غریبهبا چشمهای کودکی من نشسته استاز دورلبخند او چقدر شبیه من است!آه، ای شباهت دور!ای چشمهای مغرور!این روزها که جرأت دیوانگی کم استبگذار باز هم به تو برگردم!بگذار دستکمگاهی تو را به خواب ببینم!بگذار در خیال تو باشمبگذار...بگذریم!این روزهاخیلی برای گریه دلم تنگ استقیصر امین پور ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هیراد اسدی تاريخ: جمعه 29 تير 1403 ساعت: 22:07

هاناهاکی افسانه ای مربوط به شرق آسیا به خصوص کشور های کره و ژاپن است. این واژه از دو واژه ی هانا (به معنی گل)هاکیماسو (به معنی بالا اوردن)تشکیل شده که به یک بیماری اشاره دارند.وقتی کسی درگیر یه عشق یک طرفه میشه داخل ریه هاش گل رشد میکنه و هرچی این عشق بیشتر بشه،رشد گل ها نیز بیشتر و بیشتر میشه تا جایی که این باعث میشه فرد عاشق با سرفه های شدید و دردناک،خون و گل بالا بیاره.فرد عاشق برای رهایی سه راه داره:راه اول اینه که معشوقه متوجه این عشق بشه و حس متقابلی داشته باشه تا رشد گل ها متوقف شن.راه دوم اینه که عاشق انقدر با این وضعیت زندکی میکنه و رشد گل ها درون ریه هاش و خون بالا اوردن هاش بیشتر میشه تا در نهایت میمیره.راه سوم اینه که گل ها رو به طور کامل از داخل ریه هاش بیرون بکشه اما در عوض ممکنه کسی که عاشقش بوده و تمام خاطراتش رو به کل فراموش کنه یا حتی قدرت عاشق شدن دوباره رو از دست بده.تا حالا به هاناهاکی دچارشدید؟ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هیراد اسدی تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1402 ساعت: 18:32

شده یک چیزی آن قدر جلوی چشم شما باشه که نبینیدش؟ نه این که نبینید، بهش توجه نداشته باشید..... در حقیقت از این موارد خیلی در زندگی انسان هست،خیلی زیاد...درحقیقت ۹۰ درصد آیتم های زندگی در این دسته قرار می گیرند و این آیتم ها شامل همه چیز می شوند یعنی هم انسان ها،هم اشیا، هم مکان ها و از همه بیشتر،صفات درونی خودمان.... ممکن است قلبا بدانیم که ما مثلا بی دقت هستیم، عجول هستیم، یا امثالهم ومیدانیم که این صفات خوب نیستند ولی آنقدر درگیر زندگی هستیم که فرصت نمیکنیم تمرکز و برنامه ریزی کنیم ورویش کار کنیم...به همین ترتیب، مثلا میدانیم رنگ سالن پذیرایی خوب نیست،ولی چون در آن دسته قرار دارد( دسته ۹۰ درصدی) یعنی اولویت اول نیست،میگذاریم برای بعد...بعدی که شاید هرگز نیاید. در مورد آدم ها هم همین طور هست هستند کسانی که همیشه در زندگی حضوردارند اما آنقدر بی توقع که حضورشان مثل هوایی که نفس میکشیم،باوجود ضروری بودن،فراموش می شوند.....باری همه اینها را گفتم که بگویم گاهی بسته به شرایط به آدم تلنگری می خورد که یکی از آیتم های این دسته را در ذهنمان برجسته میکند مثلا آن آدم مهم و حیاتی زندگی که دیده نمی شد،بیمار می شود و تازه می فهمیم چقدر دوستش داریم و چقدر حتی فکر از دست دادنش وحشتناک خواهد بود، یا میهمان مهمی در راه هست مثلا خواستگار،آن وقت است که هرجور شده رنگ پذیرایی و حتی پرده ها و مبلمان هم عوض می شوند و گاهی هم مجبوریم به صفات خودمان توجه کنیم مثلا به فردی علاقه مند شده ایم که از تنبلی بدش می آید ویا از سیگار متنفر است...اینجور جاهاست که یکی دو آیتم از دسته ۹۰ درصدی،به صدر دسته ۱۰ درصدی یعنی اولویت ها می آیدجدیدا که صحبت بخشش و گذشت و غیره زیاد برایم پیش می آید،متوجه شده امادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هیراد اسدی تاريخ: دوشنبه 4 دی 1402 ساعت: 15:28

همه ما بارها در باره خط قرمز ها حرف زدیم اما بیشتر از اینکه جدی باشیم شعار داده ایم.چون خیلی از چیزهایی که ادعا میکنیم خط قرمزهای ما هستند، درواقع خیلی هم خط قرمز نیستند به عبارت دیگر ممکن است یک نفر آنقدر برای ما عزیز باشد که اگر دروغی بگوید یا بی ادبانه رفتار کند،به خودمان بگوییم حالا اشکال ندارد، نباید به خاطر مسائل کوچک ناراحتی های بزرگ بوجود آورد،ارزش یک دوست صمیمی یا فامیل خصوصا فامیل نزدیک بیشتر از آن است که از دستش بدهیم، یا جمله معروف : این دنیای دوروزه ارزش ندارد که به خاطر این قبیل مسائل،خودمان و دیگران را رنجه کنیم .....اما اگر چیزی واقعا خط قرمز ما باشد،رد شدن از آن به هیچ عنوان بخشودنی نیست،ولو به بهای تنهایی همه عمر باشد( که مطمئنا نیست)همیشه و از بچگی ، بارها این جمله تربیتی،نصیحتی را به خورد ما داده اند که فامیل و دوست نزدیک را نباید رنجاند چون روزی می رسد ( یک روز مبادا) که به کار ما خواهند آمد......واقعیت این است که نخواهند آمد....برای من روز مبادا، روز از دست دادن پسرم بود.و از آنجا که این از دست دادن بسیار دراماتیک بود ، حساسیت طبیعی والد و فرزندی،به اوج خودش رسیده بود....و وقتی چند نفر از نزدیک ترین فامیل های خونی و قدیمیترین و صمیمی ترین دوستانم، از گفتن یک تسلیت خشک و خالی به من دریغ کردند،معنی خط قرمز و عبورکردن دیگران از آن برایم روشن شد.... برای من این حرکت از طرف آنها تنها یک معنی داشت: دیگر نمی خواهم ببینمت.....پس آیاعجیب است که دیگر، هر رشته مودت و قرابت بین ما،برای ابد بریده شود؟شاید این پست بدآموزی تلقی شود...اما دیروز خبر درگذشت همسر یکی از فامیل های نزدیک را شنیدم.....یکی از همان ها که از خط قرمز من عبور کرده بود....طبیعی است که هیچ ،مطادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هیراد اسدی تاريخ: دوشنبه 13 آذر 1402 ساعت: 14:13

۸ سال اول ازدواجم را در ایران گذرانیدم و ۱۸ سال هم هست که در کانادا به سر می بریم.زندگی در ایران خیلی با اینجا فرق داشت.وقت آزاد خیلی بیشتر داشتم.جوان تر هم بودم و کلی با کیارش کوچولو وقت می گذراندم...اما اینجا اصلا نمیفهمیم چطور صبح شب می شود و شب صبح....در نتیجه نتوانستم آنطور که باید و شاید به شهریار برسم،محبت کنم و با هم وقت بگذرانیم..همین اواخر....یک روز از بیرون آمدم و دیدم پسرها نشسته اند و صحبت میکنند...یکباره به دلم افتاد که آنها را در آغوش بکشم....انگار کسی درگوشم گفت فردای دنیا را که دیده است؟ حالا که میتوانی پسرهایت را درآغوش بکش،فشارشان بده،بویشان کن لمسشان کن....پیشتر از آنکه حسرتش را بخوری.....بی هوا شهریار را درآغوش کشیدم و او هم با شوق تمام پاسخ داد و مرا در آغوش گرفت....آن روز،آن لحظه به روشنی آفتاب در ذهنم حک شده است......امروز پنجم جولای هست و اگر شهریار بود حالا بیست ساله شده بودباورم نمی شود ۵ روز دیگر می شود ۲ سال ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هیراد اسدی تاريخ: شنبه 14 مرداد 1402 ساعت: 14:26

صفحه بندی